زنی نشسته در عقربه‌ها

از شبِ در ماجرا

از هنوزِ سرم به مرزهای پروانه‌گی

از تو

به در ماجرا

ماجرایِ دوازده عدد ساعت

در شیبِ تندِ سینه هایت

وقتی قرار بود در نگاره‌ای دور افتاده خدا باشد

وقتی قرار بود در نگاره‌ای دور خدا کتک خورده باشد

برای این همه دور

دور دست

قراردادهای شب در صفرِ موهایت

که این سیاره زنی باشد نشسته در عقربه‌ها

 

 

ــ زنی نشسته در عقربه‌ها ــ

 

 

و این سیاره زنی‌ست ممکن

در ماجرا

در شب‌های مرزی

که هِی صفر می‌شود و

هی شبیه

در تویی که شکل این تصادف را زن هستی

در هنوز عقربه‌ها

پروانه‌ها

در هنوزِ سرم

که شیب می‌گیرد به‌سمت ماجرا

 

 

 

 

 

محمد جنابادی

داستانش را که می‌دانی

اگر آن شب که قرص ها را روی پل به آب بخشیدم می‌دانستم از آمدنت خبری نیست؛

تمام رودخانه را یک جا سر می‌کشیدم تا خشک‌سالی به شهر بزند.



آن‌قدر دلتنگت شدم

که به قلب مادرم حمله شد

کج شد لب تخت

لب باران

لب فنجان

لب‌های آینه در من

آن‌قدر کج که بغض از منتهاالیه سمتِ چپِ لبم چکه می کند

 

 

برگرد

از تمام متن‌های ادیت شده‌ی دورِ میزناهارخوریِ چهارنفره

از تیتراژ آخرین قسمتِ سریال‌هایی که با هم دیده‌ایم

از طعم تمام شام‌های دونفره...

 

 

هر لحظه خیابان خودش را به من می‌زند

مثل نهنگ‌هایی که سال‌ها از ساحل دور افتاده‌اند

مثل سردردهایم

در کاسه چشمانت

 

 

خوب که دقت کنی تا اینجا، متن به سمت هیچ فرمی نرفته است

مثل ماشینی که سال‌ها گوشه‌ی پارکینگ خاک می‌خورد و

کوچه حال تکان دادنِ خاک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های صندلی عقب‌ش را ندارد.

 

 

دلتنگیم آن‌قدرها نگفتنی‌ست؛

شبیه کسی که در سلولی با کف تمام بتونی زندانی‌ست و

به فکر کندن تونل است

شبیه تماشای یک فیلم با دور کند

شبیه همان خشک‌سالی سطر بالا که به شهر می‌زد.

 

 

خواب را به وسعت سرم از یاد برده‌ام

و کلمات با پیچشِ عجیبی از دهانم خارج می‌شوند

اما هنوز دوستت دارم

به همان اندازه‌ که این متن، شعر نیست

و هنوز دوستم داری

به همان اندازه که این متن را می‌خوانی

 

 

برگرد

از تمام شعرهای ادیت نشده

رستوران‌های نرفته

از همان فرودگاهی که برای بدرقه‌ات؛

آدرس را اشتباه برایم فرستاد

 

 

راستی؛

هنوز نمی‌خندم

داستانش را که می‌دانی ...




محمد جنابادی

شیک ترین شکل زمین

دلم خواب می خواهد

در چشم هایت

تا ضربان قلبم بالا برود

خون از رگ هایم شتک بزند

و تو چشم هایت را ببندی

تا خط های ممتد در من جریان پیدا کند

 

هوای امشب

صدای تو را دارد

مرا می گیرد

تا به مرزهای بی قراری بزنم

سرم را

به شیک ترین شکل زمین

از ارتفاع هایی که کلاه از سر می اندازند

 

بگذار بخوابم در پوست پنجره ای

که رطوبت

بالا آورده اش

 

 

 

محمد جنابادی

مردتر از تمام خدایان باستانی

زنی آن سوی مرزها در پنجره های تردید

زنی به وسعت پروازهای دو طرفه

درقصه های رنگ و رفته

در سرزمین های بی وطن؛

 

سرت را بالاتر بگیر؛

تو که مردتر از تمام خدایان باستانی

به ایستگاه های نرفته سر می زنی

به قصه های نا نوشته.

دلت را به پاییز هم بسپاری

بهار سر می رود

حتا در خیابان های سربه هوا.

بیا بنشین دور باد

که خیالت را بدهد به باران های استوایی

بتکاند هر چه تهمت از شهرهای کویری

برقصد در ساحل شمالی ترین مرزها

چهارمین نامه‌ام به "تو" :

از تو شکایتی ندارم

خودم را تحویل اینتر پل می‌دهم

و اعتراف می کنم؛

روی پل هوایی

برقِ موهای تو

ماشه را به لکنت

انداخت

مرا وسط اتوبان

عقربه‌ایی که به سوی ترقه بازی آخر سال

راه کج کرده بود


 

حرف از اینتر پل وسط است

یعنی حرف از مرزهای جهانی

که در تن توست

از عطری که پای پیاده‌روها را به پیراهنم کشاند و

داستانِ سربازی که

گرایِ چند جغرافیا آنطرف‌ترت را به جنگده ها

داد

نزن

اعتراف می کنم

قد تمام کاغذهای روی میز

طعم تو را می دهد

شکلات ته فنجان!!!

 

 

 

 

محمد جنابادی

سوم افریدون هزار و سی‌صدو نود و دو

ساری

                                                                                                                                                                                                                                                                                                

بلند بخوان

صدای تو را

بلند

باید شنید

 

به بلندای سپیدارهای خاطرات کودکی‌ام

گوشم را

به لبانت  نزدیک‌تر که می‌کنم

بلند بخوان

تو؛

 

خون‌ریزی‌های جهان تمام می‌شوند

و دیگر هیچ پای کودکانه‌ای

در مزرعه های مین

نعره نمی‌زند

تا زمین دردش بگیرد.

 

 

بلند بخوان

تو؛

حتا اگر پروانه ی پیرهنت

بِپرد

برود

هوشِ کوچه ی سیزدهم تمام محله های اعیانی کره‌ی زمین

برسد به ماه...

به عقل من قد نمی‌دهد!

 

 

تو بلند

تو بخوان

بالا

دست‌......

کودکان یخ‌زده‌ی زلزله

بچه های جنگ

کاسب‌های کوچک خیابان

بامن.

 

 

تو بخوان

بلند بخوان

مجوزش با من

 

 

 

 

محمد جنابادی

اسفند نود و یک

سوت می کشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

سوت می کشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

قطاری که در هیچ ایستگاه قرار ندارد

گوشم را به سینه ات هم بچسبانم

افاقه نمی‌کند

شربت‌های داروخانه

که هم پای پدر در سرفه‌هایش پیر شده‌اند

از تاریخ هم رد شده‌اند

دعاهای مادر که از دودکش‌ها بالا نمی‌روند

که اگر هم بروند

سرگیجه می‌گیرند

وقتی که خط ها در ایستگاه آخر

همیشه عوض می شوند

 

 

 

محمد جنابادی
اسفند نود و یک

کفش‌های پاشنه بلندش

خواب هایِ بدون پنجره 
تعبیر مهیجی نخواهند داشت
وقتی که ماه، کاملن از شرق برای بلند کردنم دست به‌کار می‌شود؛
از بالای سرم راه بیفتد
برود
در سرمای خیابان سینه پهلو کند
و هنوز اول صبح باران
سرفه های مرموزتری تحویل‌اش بدهد
ظهر هم حتمن آفتاب تبخیرش کرده باشد
که نباشد


این‌روزها به‌ طرزِ عجیبِ ماجراهای پلیسی
رختخوابم را در پنجره پهن کرده ام
ولی این ماجرا اتفاقی نیست که به شب نرسیده غیب می‌شود.
اصلن ماه که سینه پهلو کند
ماه نیست
ماه که سرفه کند
ماه که تبخیر شود
...


می‌خوابم
صبحانه میخورم
میز ناهارم را می‌چینم
در پنجره ای که ماه این‌روزها قرار ندارد از شرق‌اش بالا بیایید
حتا با کفش‌های پاشنه بلندش.






محمد جنابادی
بهمن نود و یک

به‌یاد خسروگلسرخی

خسرو؛

گلوله‌های پایِ جوخه‌ات

تنها در دستان کودکان سرِ هر چهارراه

گل کرده‌اند

سبز

سفید

تو...





محمد جنابادی

30 بهمن نود و یک

چتر؛ اتفاق بدی‌ست

چتر؛ اتفاق ناگواری‌ست
وقتی تمام ناودان‌های سفال
قدم می‌خورند
در بن‌بستِ باروت‌های نم زده
در فتیله‌های خیس
قبل از آن‌ که شهر 
در شالی‌زارها
در قرص های روی میز
به آب بزند


همیشه بی‌اختیار چترم را
قبل‌تر از اتفاق فکرت جا می‌گذارم
که حتمن ذات‌الریه بکشاندم پشت پنجره 
پای شعرهای تو
پای تمام دوست ندارم‌ها
وقتی که چتر
حماقتی‌ست تکراری در باران






محمد جنابادی
همین
بهمن نودو یک

وبلاگ نگار عمرانی به روز است

دوستت دارم؛

به اندازه‌ی دهن های کجیده ی همین زخم

و تمام فیلسوفان تاریخ

که گوش‌های بزرگ بادبزنی دارند.

...

http://emraani.mihanblog.com/


وضعیتم خطرناک است

وضعیتم خطرناک است

و تلفاتم سنگین

به اندازه بمب گذاری در سینما آزادی

وقتی‌که جداییِ...

در حال اکران است

 

 

خطرناک است

شکل صندلی های سینما

مثل توطئه‌ی فامیلی

در چشم‌هایی که از پشت قاشق‌ها در حال پاییدنت هستند

از دورِ میزی که روی من پهن می‌شود

 

 

خطرناک

شبیه پیاده‌روی یک مرد

که روی صندلی‌های چرخ دار

دست به انتحار می‌زند

در ماجرای تو

شهرِ رطوبت زده‌ای

در من فندک می‌زند

پای چپی که قرار نیست راه بیاید امشب

 

 

وضعیتم

شبیه خط‌های ممتدِ اتاق‌های عمل

خطرناک است

شبیه دلی که

بی‌جا بسته می‌شود

جایی که در فکرت نیست

 

 

 

 

 

محمد جنابادی
22 بهمن نودو یک

دختری در قنداق تفنگش می خوابد

دختری در قنداق تفنگش می خوابد

با گل های یخ

در سینی های دست به دست شده مردان تاس

در شیب تنگستان

این گوزن درچله ی تفنگی میدود

در لنزهای بسته شده.

 

 

اخرین بار در ظرف ظهور عکس های نیم تنه اش

دریا چقدر طوفانی بود

در عکاسخانه های ساحل فریدونکنار

در شباهت غریب چشم هایش

با دردهای متوالی بنفش

وقتی که سالهاست شنا کردن از یاد برده ام

 

 

اتاق پر از ریسمان های خط کشی شده

با عکس های نیم تنه پوشیده

در لهجه لنزهای بسته

در اتفاق مادرزادی.

همیشه مادرها نابجا دردشان میگیرد

در شاخ های یک گوزن

در چله تفنگ

در شیب تند گونه های تنگستان ...

 

 

تمام اسلحه های دنیا را باید ارام چکاند

در یکی از قنداق های جهان

دختری خواب میبیند

شیر مادرش را مردان بدون مو

در سینی های گل یخ

به میهمانی هالووین میبرند.

 

 

محمد جنابادی
آذر نود و یک

شقیقه ام همیشه تورا درد می‌کشد

مهم کلاسِ تاریخ فلسفه بود

 مهمِ بعدی که راه می افتادیم در خیابان پاریسی

 زیر چهار راه اول

 دور همان میز که حتی نزدیک پنجره نبود

 در کافه ایتالیایی

 همان روزهایی که

 نه تو بلشویک بودی و نه من نازی

 و یا نه من نازی و نه تو بلشویک

 شعرهایم را در می‌آوردم برای تقسیم

 یکی برای تو

 یکی برای من

 یکی برای تو

 یکی برای تو

 یکی برای تو

 ...

 

 

این‌روزها

سلاح کمری‌ام را بیرون می‌کشم

برای مدال های یونیفرمت

همان‌جا که رد دستانم را می‌بینم

از پشت خاکریزها

رد موهایم را

 

 

اصلن این‌بار هم عادلانه برخورد می‌کنیم

همان خیابان فلسفی و

همان میز که بدون صندلی‌ست این روزها

و کافه خرابه ایتالیایی

شعرهایم را آژیرها هر روز عربده می‌زنند

وقتی فقط بر روی اتاق تو بمب نمی‌ریزم.

 

 

دور همان میز که نزدیک پنجره نبود

سلاح کمری‌ام را برای قسمت کردن بیرون می‌آورم

تو نگاه کن

اولی را می‌چکانم

برای من

دومی

برای من

لعنتی

سومی برای من

شقیقه ام همیشه تورا درد می‌کشد

 

 

 

 

محمد جنابادی

تقویم در تمام لهجه ها تنها یک روز دارد

تاریخ در تمام برگه ها شباهت عجیبی دارد
به راس عقربه هایی که میدوم به سوی تو
وقتی قرار بود ساعتِ کنار تخت کوک باشد...
و تو درکار نیستی

تقویم در تمام لهجه ها تنها یک روز دارد
وقتی که اتفاق پاهایم است
در شباهت عقربه ها



محمدجنابادی
28مهرماه

صقوت

تکرار می شوم در هر ذهن

حماقتی که تکرار نشده در تو

تن به تن در این آجرهای سه سانتی مینی مال داستان های تو،

که سطر به سطرشان

خاطرات دندان های سپیدِ سپید دندان شهر ماست

با آن عینک مسخره اش که کتاب هایش را می خواند...

برای هر انقلابی که رخ ندهد

در هجوم حجم یک مثلث

به نسبت در جابه جایی لغات نخ نمای زیر قالیچه اتاق بغلی

که بارزترین اتفاق

بی پردگیش بود در ظهر تابستان در حوالی کارون.

 

 

این متن را از ته بخوانید

رقص دخترکان کرد در دریای خزر را

به تکرار رویاهای یک دایره

در مساحتی از اندام پرخشن‌ات

که عاشق باشد

رخ ندهد در اتفاقِ اتاق بغلدستی‌ات

در هیزم نیمه سوخته در چشمان عقربی‌ات.

 

 

این میگرن احمق مرا انداخت از چشم هایت

بس که ضربه زدی به سرت

دیوار را

که ساختار این جمله را بشکنم

تا تو هنری تر بیایی در این سطرها

و من هی خزر را بالا بیاورم کنار کارون

در هم روایتی ام با موهای از ته بلند شده ات در استخوان مغزی‌ام

من در شمالی ترین ساحل این سرزمین صقوت می شوم

در تکرار چشم هایت

تا غلط املایی سقوط بهانه ای باشد

برای تکرار کردن این صحنه توسط کارگردان.



محمد جنابادی

همجنس بازی مردان سیـ ـاست

شاعر سطر چهارم بود

پدر فرم بود

در اندام مادر

لبخند مضحک تاریخ

در میدان سرخ

وقتی ستاره ها سیـ ـاست می کنند

در همجنس بازی مردان سیـ ـاست

 

 

 

محمد جنابادی

این من در کار نیست

این من در کار نیست

پشت هر نگاه

وقتی پنجره ها به غروب نزدیک ترند

و هزار پرنده که حتمن در ساحل

و من اینجا در کارهای دیوار

 

سرم دارد می ترکد

در دو چشم

در غارغار یک کلاغ

 

 

محمد جنابادی

ارتفاع پیراهنت

کارون ارتفاع پیراهنت بود

برای پراندِ بوی تو

در بال های طیاره

باله های پروانه

ساری وقتی خزر زده بود در کارون

 

 

شیرهای باز

دربست به شن‌ها زده‌اند

در تعلیق روی پل

وقتی قرار است هنری تر بیایی

قرار است نیایی

وقتِ قراردادها

به راس کارون...

اصلن به درک نیایی

حتمن بیایی

در لهجه های کارون

در شیرهای نیمه باز شرجی شنهای ساری.

 

اتفاق

کمربند باز کارون بود

در صندلی های بوئینگ

در ارتفاع پیراهنت

که قرار نبود پاییز.

 

 

 

 

محمد جنابادی

دریا تو بودی

در تنت

در تنیده

به تن خوابگی

چقدر دل در مشت های شکفته در پستان هات خو کرده

خواب میخورم در قرص نانی 

در طعمِ نازهای کودکانه ات

مردانه

در لهجه ات

مردانه


ـــ دریا تو بودی

من برای مرجان ها غذا میریختم


محمد جنابادی