زنی آن سوی مرزها در پنجره های تردید

زنی به وسعت پروازهای دو طرفه

درقصه های رنگ و رفته

در سرزمین های بی وطن؛

 

سرت را بالاتر بگیر؛

تو که مردتر از تمام خدایان باستانی

به ایستگاه های نرفته سر می زنی

به قصه های نا نوشته.

دلت را به پاییز هم بسپاری

بهار سر می رود

حتا در خیابان های سربه هوا.

بیا بنشین دور باد

که خیالت را بدهد به باران های استوایی

بتکاند هر چه تهمت از شهرهای کویری

برقصد در ساحل شمالی ترین مرزها