داستانش را که می‌دانی

اگر آن شب که قرص ها را روی پل به آب بخشیدم می‌دانستم از آمدنت خبری نیست؛

تمام رودخانه را یک جا سر می‌کشیدم تا خشک‌سالی به شهر بزند.



آن‌قدر دلتنگت شدم

که به قلب مادرم حمله شد

کج شد لب تخت

لب باران

لب فنجان

لب‌های آینه در من

آن‌قدر کج که بغض از منتهاالیه سمتِ چپِ لبم چکه می کند

 

 

برگرد

از تمام متن‌های ادیت شده‌ی دورِ میزناهارخوریِ چهارنفره

از تیتراژ آخرین قسمتِ سریال‌هایی که با هم دیده‌ایم

از طعم تمام شام‌های دونفره...

 

 

هر لحظه خیابان خودش را به من می‌زند

مثل نهنگ‌هایی که سال‌ها از ساحل دور افتاده‌اند

مثل سردردهایم

در کاسه چشمانت

 

 

خوب که دقت کنی تا اینجا، متن به سمت هیچ فرمی نرفته است

مثل ماشینی که سال‌ها گوشه‌ی پارکینگ خاک می‌خورد و

کوچه حال تکان دادنِ خاک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های صندلی عقب‌ش را ندارد.

 

 

دلتنگیم آن‌قدرها نگفتنی‌ست؛

شبیه کسی که در سلولی با کف تمام بتونی زندانی‌ست و

به فکر کندن تونل است

شبیه تماشای یک فیلم با دور کند

شبیه همان خشک‌سالی سطر بالا که به شهر می‌زد.

 

 

خواب را به وسعت سرم از یاد برده‌ام

و کلمات با پیچشِ عجیبی از دهانم خارج می‌شوند

اما هنوز دوستت دارم

به همان اندازه‌ که این متن، شعر نیست

و هنوز دوستم داری

به همان اندازه که این متن را می‌خوانی

 

 

برگرد

از تمام شعرهای ادیت نشده

رستوران‌های نرفته

از همان فرودگاهی که برای بدرقه‌ات؛

آدرس را اشتباه برایم فرستاد

 

 

راستی؛

هنوز نمی‌خندم

داستانش را که می‌دانی ...




محمد جنابادی

شیک ترین شکل زمین

دلم خواب می خواهد

در چشم هایت

تا ضربان قلبم بالا برود

خون از رگ هایم شتک بزند

و تو چشم هایت را ببندی

تا خط های ممتد در من جریان پیدا کند

 

هوای امشب

صدای تو را دارد

مرا می گیرد

تا به مرزهای بی قراری بزنم

سرم را

به شیک ترین شکل زمین

از ارتفاع هایی که کلاه از سر می اندازند

 

بگذار بخوابم در پوست پنجره ای

که رطوبت

بالا آورده اش

 

 

 

محمد جنابادی