بلند بخوان

صدای تو را

بلند

باید شنید

 

به بلندای سپیدارهای خاطرات کودکی‌ام

گوشم را

به لبانت  نزدیک‌تر که می‌کنم

بلند بخوان

تو؛

 

خون‌ریزی‌های جهان تمام می‌شوند

و دیگر هیچ پای کودکانه‌ای

در مزرعه های مین

نعره نمی‌زند

تا زمین دردش بگیرد.

 

 

بلند بخوان

تو؛

حتا اگر پروانه ی پیرهنت

بِپرد

برود

هوشِ کوچه ی سیزدهم تمام محله های اعیانی کره‌ی زمین

برسد به ماه...

به عقل من قد نمی‌دهد!

 

 

تو بلند

تو بخوان

بالا

دست‌......

کودکان یخ‌زده‌ی زلزله

بچه های جنگ

کاسب‌های کوچک خیابان

بامن.

 

 

تو بخوان

بلند بخوان

مجوزش با من

 

 

 

 

محمد جنابادی

اسفند نود و یک

سوت می کشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

سوت می کشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

قطاری که در هیچ ایستگاه قرار ندارد

گوشم را به سینه ات هم بچسبانم

افاقه نمی‌کند

شربت‌های داروخانه

که هم پای پدر در سرفه‌هایش پیر شده‌اند

از تاریخ هم رد شده‌اند

دعاهای مادر که از دودکش‌ها بالا نمی‌روند

که اگر هم بروند

سرگیجه می‌گیرند

وقتی که خط ها در ایستگاه آخر

همیشه عوض می شوند

 

 

 

محمد جنابادی
اسفند نود و یک

کفش‌های پاشنه بلندش

خواب هایِ بدون پنجره 
تعبیر مهیجی نخواهند داشت
وقتی که ماه، کاملن از شرق برای بلند کردنم دست به‌کار می‌شود؛
از بالای سرم راه بیفتد
برود
در سرمای خیابان سینه پهلو کند
و هنوز اول صبح باران
سرفه های مرموزتری تحویل‌اش بدهد
ظهر هم حتمن آفتاب تبخیرش کرده باشد
که نباشد


این‌روزها به‌ طرزِ عجیبِ ماجراهای پلیسی
رختخوابم را در پنجره پهن کرده ام
ولی این ماجرا اتفاقی نیست که به شب نرسیده غیب می‌شود.
اصلن ماه که سینه پهلو کند
ماه نیست
ماه که سرفه کند
ماه که تبخیر شود
...


می‌خوابم
صبحانه میخورم
میز ناهارم را می‌چینم
در پنجره ای که ماه این‌روزها قرار ندارد از شرق‌اش بالا بیایید
حتا با کفش‌های پاشنه بلندش.






محمد جنابادی
بهمن نود و یک