چهارمین نامهام به "تو" :
از تو شکایتی ندارم
خودم را تحویل اینتر پل میدهم
و اعتراف می کنم؛
روی پل هوایی
برقِ موهای تو
ماشه را به لکنت
انداخت
مرا وسط اتوبان
عقربهایی که به سوی ترقه بازی آخر سال
راه کج کرده بود
حرف از اینتر پل وسط است
یعنی حرف از مرزهای جهانی
که در تن توست
از عطری که پای پیادهروها را به پیراهنم کشاند و
داستانِ سربازی که
گرایِ چند جغرافیا آنطرفترت را به جنگده ها
داد
نزن
اعتراف می کنم
قد تمام کاغذهای روی میز
طعم تو را می دهد
شکلات ته فنجان!!!
محمد جنابادی
سوم افریدون هزار و سیصدو نود و دو
ساری
همیشه منی كه در متن من می ماند آن منی نیست كه منم. و این همیشگی ست.