صقوت
حماقتی که تکرار نشده در تو
تن به تن در این آجرهای سه سانتی مینی مال داستان های تو،
که سطر به سطرشان
خاطرات دندان های سپیدِ سپید دندان شهر ماست
با آن عینک مسخره اش که کتاب هایش را می خواند...
برای هر انقلابی که رخ ندهد
در هجوم حجم یک مثلث
به نسبت در جابه جایی لغات نخ نمای زیر قالیچه اتاق بغلی
که بارزترین اتفاق
بی پردگیش بود در ظهر تابستان در حوالی کارون.
این متن را از ته بخوانید
رقص دخترکان کرد در دریای خزر را
به تکرار رویاهای یک دایره
در مساحتی از اندام پرخشنات
که عاشق باشد
رخ ندهد در اتفاقِ اتاق بغلدستیات
در هیزم نیمه سوخته در چشمان عقربیات.
این میگرن احمق مرا انداخت از چشم هایت
بس که ضربه زدی به سرت
دیوار را
که ساختار این جمله را بشکنم
تا تو هنری تر بیایی در این سطرها
و من هی خزر را بالا بیاورم کنار کارون
در هم روایتی ام با موهای از ته بلند شده ات در استخوان مغزیام
من در شمالی ترین ساحل این سرزمین صقوت می شوم
در تکرار چشم هایت
تا غلط املایی سقوط بهانه ای باشد
برای تکرار کردن این صحنه توسط کارگردان.
محمد جنابادی
همیشه منی كه در متن من می ماند آن منی نیست كه منم. و این همیشگی ست.